روز ۴ مرداد ۱۴۰۴، خامنه‌ای خواست با داس‌ قضاییه‌اش، جوانه‌های فردا را درو کند. او خواست با اعدام مجاهدان خلق بهروز احسانی و مهدی حسنی، دست به کشتن آینده بزند، دست به کشتن «واژه» بزند؛ واژه که «زندانی سیاسی» را در فرهنگ واژگانٍ تسلیم‌ناپذیری به استبداد، «روشنفکر پیشتاز»  معنا می‌کند.

خامنه‌ای می‌خواست با اعدام بهروز و مهدی، امروز را در گذشته نگاه دارد و آینده را در امروز تبعید کند، اما بهروز احسانی و مهدی حسنی در آینده می‌زیستند. بهروز و مهدی و هزاران مثل آنان از دهه‌ی ۶۰ و قتل عام ۶۷ تا کنون، جرم‌شان این است که از فردا به امروز نیامده‌اند؛ چرا که بالندگیِ اندیشه‌شان دیری‌ست آنان را از حصار امروز، پرواز داده است. این‌گونه است که اوین، قزل‌حصار، گوهردشت، عادل‌آباد و هر عنوان هم‌زادشان، سالیان طولانی‌ست از نسل‌های پیاپیِ بهروز و مهدی شکست خورده‌اند. هر زندانی سیاسی، پیک جامعه‌ی ضد استبداد است که رفته است زندان ولایت فقیه را شکست دهد. تسلسل چنین ‌نسلی از زندانیان سیاسی‌ست که سیاست حفظ نظام با اعدام را شکست داده‌اند.

بزرگ‌ترین هنر بهروز و مهدی این است که در یافتن معنا و هدف زندگی، ارتباط و پیوند خود با آزادی را به آرامش یک انتخاب بالغ کردند؛ چرا که آنان تجسم متعالی این حقیقت شدند که اصالت آدمی در انتخاب‌های شایسته‌ی اوست. در چنین منظری از شناخت شأن و جایگاه بهروزها و مهدی‌هاست که تعهد به مبارزه برای سرنگونیِ «مهیب‌ترین نیروی ارتجاعی تاریخ ایران»، مسؤلیت‌آفرین و فضیلت‌بخش است. 

فقط یک «جان شیفته»ی مشتاق زندگی و فاتح مرگ می‌تواند نظام و ساختار مرگ‌زا و مرگ‌زی را تبیین کند. مهدی حسنی در آستانه‌ی اعدام، برای خانواده‌اش نقشه‌مسیر روزهای پس از خود را ترسیم کرده بود. این‌گونه، از آن طرف مرگ، پیروز آمد. بدین‌سان، هیچ ابهامی در فهم فلسفیِ مرگ ندارد، که حتی در گام‌های نزدیک شدن به آن هم از تکاپو در اندیشیدن و تصویرنگاری آینده بازنایستاد.

بهروز احسانی پس از اطلاع از حکم اعدامش، مخاطب خود را نه قاضی مرگ‌اندیش و مرگ‌نوشت، بلکه مخاطب را مردم ایران می‌داند که برای‌شان برخاسته تا سپر حقوق‌شان در برابر اشغال‌گران ولایت‌مدار باشد. بهروز رو به خورشید نجات مردم ایران،‌ پیامش را به آن‌ها می‌گوید: «از این نظام اعدامی جز این برنمی‌آید. من بر سر جانم با کسی چانه نمی‌زنم و آماده‌ام تا جان ناچیزم، فدیه راه رهایی مردم ایران باشد».

واژه‌های اتهامیِ قاضیِ حافظ منافع استبداد و استثمار علیه بهروز و مهدی، اعلام شکست و ناتوانی از پاسخ به آزادی و حق مبارزه برای آن هستند. این خیل قاضی‌القضات خدمتگزار استبداد و فاصله‌ی طبقاتی، چهار دهه است که از آزادی شکست خورده‌اند، از اختیار انسانی شکست خورده‌اند، از حق داشتن عقاید متفاوت شکست خورده‌اند، از برابری زن و مرد در تمام حقوق سیاسی و اجتماعی شکست خورده‌اند، از تجدد در سیاست و پویایی در عقیده شکست خورده‌اند، از برابری انسان‌ها در حقوق سیاسی و اجتماعی با تنوع باورها شکست خورده‌اند. اینان احکام عقده‌گشای شکست‌هایشان را صادر و امضاء می‌کنند؛ از این‌رو دشمن‌ترین دشمنان حقوق و قضا و وکالت هستند.

تنها «سر موضع» بودن است که یک مبارز راه‌آشنا را آفریننده و کاشف معناهای مسیر پیوند همیشگی با آزادی‌ می‌کند. جان و ضمیر مهدی حسنی و بهروز احسانی، نخست به فتح اوج «سر موضع» نایل شده است. از آن اوج است که بهروز روز ۱۵ خرداد ۱۴۰۴ در واپسین پیامش از زندان، روشناییِ «سر موضع»‌ بودن را نجات ایران از شب‌ترین ظلام استبداد فقاهتی ــ حوزوی می‌داند و گویی چون یک الگوی راهنما، برای مردم ایران قرائت و روایت می‌کند: «ما مطلقاً، مطلقاً تحت هیچ شرایطی تسلیم این رژیم خون‌ریز و جنایت‌کار نخواهیم شد. هیهات منا‌الذله».    

به‌راستی چگونه نوعی قرائت از مرگ می‌تواند «فرهنگ‌ساز»‌ باشد؟ فرهنگ نفی تسلیم و ذلت، پرتو خورشیدی‌ست که هم ظلام استبداد ولایی ــ آخوندی را هدف می‌گیرد، هم روشناگسترِ پیش پای مسیر آینده برای نسل بالنده‌ی ضد ارتجاع و هرگونه دیکتاتوری می‌شود. عبارت کوتاه بهروز احسانی، تبیین صریح این فرهنگ است.